تبليغاتX
بیت الجواد علیه السلام

بیت الجواد علیه السلام

موالی ، لا احصی ثنائکم و لا ابلغ من المدح کنهکم و من الوصف قدرکم




سالار شباب بهشت

ای علوی ذات و خدائی صفات
صدرنشین همه کائنات
سید سالار شباب بهشت           
دست قضا و قلم سرنوشت
زادة طوبی و بهشت برین
نور خدا در ظلمات زمین
نورد دل ودیدة ختمی مأب
 سایة از پرتو نور خدا
علت غائی همة ممکنات
عمر ابد داد به آب حیات
پاکترین گوهر نسل بشر
از همه خوبان جهان خوبتر
جد تو پیغمبر نوع بشر
جن و ملک بر قدمش سوده سر
صاحب عنوان بشیر و نذیر
بر فلک و حسی سراج منیر
آینة پاک که نور خدا
تابد از این آینه بر ما سوا
باب تو سرسلسله اولیاست
چشم پر از نور خدا مرتضی است
مادر تو دخت پیمبر بود
آیه¬ای از سوره کوثر بود
پرده نشین حرم کبریا
فاطمه آن زهرة زهرای ما
عاشق کل حضرت سلطان عشق
 خون خدا شاه شهیدان عشق
باز تو زیک گوهر و یک مادر است
ظل خدائی تواش بر سر است
آینه ی ذات محمد نما
حسن خدائی حسن مجتبی
نام حسن روی حسن خو حسن
نور خدا چارمی پنجتن
آیة تطهیر به شأن شماست
حکم شما امراوللامر ماست
سینه سینای شما طور وحی
نور شما شاخه ای از نور وحی
در رمضان ماه نشاط و سرور
ماه دعا ماه خدا ماه نور
نورفشان شد ز دوسو آسمان
در دو افق تافت دو خورشید جان
وحی خدا از افق ایزدی
نورحسن از افق احمدی
مشگ و گلابی بهم آمیختند
در قدح اهل ولا ریختند
ابرمضان از تو شرف یافته
نور تو بر جبهه او تافته
نیمه ماه رمضان عزیز
گیسوی مشگین تو شد مشگ بیز
نورخدا تافت در آن رویماه
خاصه از آن چشم بدشت سیاه
سرخی گل عکس گل روی تست
ظلمت شب سایه گیسوی تست
روز که خورشید درخشان صبح
سر زند از چاک گریبان صبح
ای رخ تو در رمضان بدر ما
هرسر موی تو شب قدر ما
دیده که بی نور تو شد کور به
سرکه به پای تو نه ، در گور به
بعد علی شاخص عترت توئی
وارث میراث نبوت توئی
مصلحت ملت اسلام و دین
کرد ترا گوشة عزلت نشین
هیچ گذشتی چو گذشت تو نیست   
 آنکه زشاهی بکشد دست کیست
صبر هم از صبر تو بی تاب شد
 کوزه شد و زهر شد آب شد
بعد شهادت نکشید از تو دست
تیر شد و بر تن پاکت نشست
سبزه برآمد زگلستان دین
تارخ تو سبز شد از زهر کین
ریشة دین گشت همایون درخت
تا زتو خورد آن جگر لخت لخت
ملت اسلام که پاینده باد
مشعل توحید که تابنده باد
هر دو رهین خدمات تواند
شکر گذارنده ذات تواند
تا ابد ایخسرو والا مقام
بر تو و بر دین محمد سلام
کلک ریاضی که گهر ریز شد
زان نظر مرحمت آمیز شد

سید محمد علی ریاضی



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:58  توسط تحریریه  | 




ای در رخت جمال خداوند آشکار
ای آفرین به حُسن تو از آفریدگار
قرآن گرفته از نفست عمر جاودان
ایمان به دوستی تو گردیده استوار
احمد نهاده لب به لبان تو بارها
حیدر گرفته از دهنت بوسه بیشمار
غیر از تو و حسین که او هست تو، تو، او
هرگز کسی نگشته به دوش نبی سوار
مرد کریم بر کرمش فخر می کند
تو کیستی که کرده کرم بر تو افتخار
آل رسول جمله کریمان عالمند
تو خود کریم آل رسولی به روزگار
دشنام را به لطف و کرامت دهی جواب
دشمن شود ز کثرت جود تو شرمسار
هم صحبت خدایی و هم سفره ی فقیر
در فرش، یار خلقی و در عرش، شهریار
حورو ملک به خاک قدومت نهاده رو
جن و بشر به باب بقیعت امیدوار
در حلم و در سکوت به پای تو چشم صبر
در صلح و در نبرد به دست تو اختیار
جنگ تو، جنگ خیبر و فتح تو، فتح بدر
دست تو، دست حیدر و تیغ تو، ذوالفقار
از صبر تو چراغ هدایت دهد فروغ
با صلح تو خزان ولایت، شود بهار
نام تو در کنار معاویه کی رواست؟
تو بهتر از گل استی و او خوارتر ز خوار
تو نسل پاک فاطمه، او بوده پور هند
تو از بهشت نوری و او از جهیم نار
سوگند می خورم به حسین و به نهضتش
اسلام شد به صلح و به صبر تو پایدار
صبر نبی ز صلح تو جوشید در سکوت
رزم علی ز دست تو آید به کارزار
والله بود صلح تو از جنگ سخت تر
با آن شجاعت و شرف و عز و اقتدار
بالله بود همین و جز این نیست، یاحسن
دین را بود ز صلح و قیام تو اعتبار
گر آگه از جلال تو و ننگ خویش بود
می کشت خصم شوم تو خود را هزار بار
در صلح و در نبرد، امامت از آن توست
در صبر و در نبرد، تویی اختیار دار
والله از نتیجه ی صلح و قیام توست
گر نخل انقلاب حسینی گرفت بار
یک عمر بود قاتل زهرا برابرت
او را سرور بود و تو را چشم اشکبار
با دیدن مغیره به هر صبح و ظهر و شام
سر می کشید از جگرت بر فلک شرار
وقتی که دست ثانی در کوچه شد بلند
گویی که بود بر تو هنگام احتضار
از جد اطهر تو گرفتند انتقام
بر گوش مادر تو شکستند گوشوار
مادر چو رفت در غم مظلومی پدر
صبح سپید گشت به چشمت چو شام تار
بر غربت تو ماهی دریا گریسته
از بس که دیده ای غم و اندوه بیشمار
صبر تو کرد، خون به دل شیعیان تو
یک لحظه، ای غریب وطن! ناله ای برآر
با لحظه لحظه درد و غمت عمر گشت طی
وز پاره پاره ی جگرت، طشت لاله زار
آن تیرها که بربدنت ریخت فوج فوج
کردند بهر زخم تنت گریه زار زار
بارید تا که تیر جفا بر جنازه ات
شمشیر گشت در کف عباس بیقرار
یکبار نه، که خصم تو را کشت بارها
ای لحظه لحظه جانِ جهان در رهت نثار
دردا که دشمنان تو در روضة البقیع
نگذاشتند بوسه بگیرم از آن مزار
یک لحظه دوستی شما را نمی دهد
یک عمر اگر رود سر «میثم» فراز دار

استاد سازگار



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:53  توسط تحریریه  | 




یارب اگر ز کرده‌ی ما پرده واکنی
ما را به خجلت ابدی مبتلا کنی
ابلیس‌وار جامه‌ي طغیان به بر کند
گر یک نفس به خویش کسی را رها کنی
هر کس به جان خویش جفا بیشتر کند
بر وی تو بیشتر ز ترحم وفا کنی
روزی دهی به مردم بیگانه صدهزار
کز صدهزار یک نفری آشنا کنی
از فعل خویش  عارف و عامی کنند شرم
روزی که دستگاه عدالت به پا کنی
کس را مجال چون و چرا در بر تو نیست
با بندگان هر آنچه نمایی به جا کنی
گر گبر رو کند به برت بهر التجا
هر دم ز مهر حاجت او را روا کنی
هر کس به هر لباس که با عجز و التماس
در حضرت تو رو کند او را رضا کنی
چندین هزار مجرم و عاصی و روسیاه
دریک نفس ز آتش دوزخ رها کنی
غیر از تو نیست راه پناهی برای خلق
باید تو روی لطف به احوال ما کنی
جز تو طبیب نیست امید است هر دوکون
این دردهای بی حد ما را دوا کنی
یارب تو قبله‌گاه امیدی و چون کنم ؟
گر دست ما ز دامن لطفت جدا کنی
باشد امید ما به درت آنکه جمله را
از دوستان درگه آل عبا کنی
(اندرشمار ما همه را در صف‌شمار
از شیعیان پادشه لافتی کنی)
در روز رستخیز قیامت شفیع ما
سر خیل کائنات و شه انبیا کنی
شایسته‌ي محبت لطف تو گر نه‌ایم
رحمی به ما به خاطر شیرخدا کنی
یارب همین بس است تمنای ما که تو
هنگام مرگ، مدفن ما کربلا کنی
در آفتاب گرم قیامت مقام ما
زیر لوای احمد صاحب‌لوا کنی
از لطف بی حساب تو یارب بعید نیست
گر رحمتی به «صامت» بی دست و پا کنی

صامت بروجردی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:50  توسط تحریریه  | 




باغ با دلهره در حال شکوفا شدن است
رود با همهمه آماده‌ی دریا شدن است
ابرها کله‌ی دامان زمین را شستند
خاک در تاب و تب گرم مطلا شدن است
سر زد از پیرهن پاره‌ی ‌شب یوسف ماه
دولت گم‌شده در معرض پیدا شدن است
بگسل ای سلسله! ای سلسله‌ی ممتد شب
نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است
ای گشاینده‌ترین! دست کلید تو کجاست؟
قفل این پنجره‌ها منتظر وا شدن است
گوش کن ای شب کر! صحبت صبح است و سحر
آفتاب آمده در حال شکوفا شدن است

بهروز یاسمی



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:43  توسط تحریریه  | 




شکایت از تو ندارم ...

به آستان تو پر می‌کشم به دعوت شعر
قلم به یاد تو گل می‌دهد به حضرت شعر
صدای پای کسی می‌رسد هوا ابری است
تو و حکایت باران، من و حکایت شعر
من و حکایت چشمی که می‌شود مهمان
شبی به چای تغزل، شبی به شربت شعر
شبی به شربت شعر از تو می‌نویسم و بعد
ستاره می‌شمرم سالها به حسرت شعر
اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم
امان نمی‌دهدش لحظه‌ای شکایت شعر
شکایت از تو ندارم که دیر می‌آیی
شکایت من ازین مردم است و غربت شعر
کجاست آنکه دلم را به نام می‌خواند؟
کجاست آنکه به او می‌رسد اشارت شعر:
زمان آمدن آن بهار نزدیک است
دوازده غزل از تو گذشته ساعت شعر!

خانم نغمه مستشار نظامی



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:40  توسط تحریریه  | 




ولادت حضرت امام حسین (ع)


بوی گل از سپیده می‌آید
اشک شوقم زدیده می‌آید
اختران لحظه لحظه با تسبیح
دم به دم می‌کنند کار مسیح
همه سیاره‌گان همه افلاک
تا سحر سجده می‌برند به خاک
آیه‌ی نور زینت فلک است
سوره‌ی فجر بر لب ملک است
نه فلک باغ نرگس‌اند امشب
اختران ماه مجلس‌اند امشب
انبیا اشک شوق می‌بارند
همه سوی مدینه رو آرند
همه آرند در حریم عفاف
دور گهواره‌ی حسین طواف
شب جشن و سرور خلق و خداست
شب میلاد سید الشهداست
شب لبخند احمد است امشب
شب عید محمد است امشب
سید الاوصیا! تو را تبریک
خاتم الانبیا! تو را تبریک
آسمان بلندِ نُه خورشید
بر سر دست فاطمه رخشید
شجر طور اهل بیت است این
سوره‌ی نور اهل بیت است این
ای خلیل خدا ببر تعظیم
با ذبیح الهت به ذبح عظیم
حوریان از شراب نورش مست
دسته گل از برات عفو به دست
عالم از عفو، گشته گل باران
این حسین است ای گنه کاران
مهر او تا ابد به ذمه‌ی ماست
بعد حیدر ابوالائمه‌ی ماست
عفو، برگی زگلبن کرمش
صورت روح بر در حرمش
عقل کل محو در نظاره‌ی او
چشم فطرس به گاهواره‌ی او
مصحف اولیاست اعضایش
بوسه‌گاه نبی سرا پایش
خواجه‌ی کائنات فخر بشر
چون کتاب اللهش گرفته به بر
به چه خوش گفت سید الکونین
که حسین از من است و من زحسین
وجه او وجه کبریای من است
خون او علت بقای من است
فلک دین را نجات داد حسین
به محمد حیات داد حسین
انبیاء زنده‌اند از خونش
تا قیامت نماز مدیونش 
 حج زخون حسین محترم است
حرم از کربلای او حرم است
به نیازش نیاز برده نیاز
از نمازش نماز گشته نماز
کربلا کعبه، حج شهادت او
قتلگه کشته‌ی عبادت او
لب خشک‌اش حیاتِ آب بود
بعد حیدر ابوتراب بود
مکتبش تا خداست مشعل راه
نهضتش بعثت رسول خدا
دست حق بازوی علمدارش
جان ما خاک پای انصارش
روی آزادگی و عشق و امید
از غلام سیاه اوست سفید
روی جُونش چراغ دیده‌ی ناس
عابس‌اش را شجاعت عباس
مسلم‌اش پیر عشق و پیرو راه
در حبیب‌اش کمال حب الله
روی حرش چراغ حریت
لاله‌ی سرخ باغ حریت
اکبرش حجت خدای همه
اصغرش پیر پارسای همه
قاسم او قسیم ظلمت و نور
چشم بد از مه جمالش دور
روح، سرمست روضه‌ی یاسش
جان عالم فدای عباسش
شهدایش ز زنده زنده‌ترند
تا قیامت معلم بشرند
مصحف کل انبیا بدنش
صلوات خدا به زخم تنش
سینه‌ی سوخته چراغ شبش
جگر آب، داغدار لبش
سر او ماه آسمان و زمین
سوره‌ی نور در خطوط جبین
آفتابی به هیفده آیه
کرده بر فرق اختران سایه
زلف خاکستری پر از بوی مشک
رطب تر شده دو چوبه‌ي خشک
گرد رخسار کحل دیده‌ی حور
رگ ببریده رشته رشته‌ی نور
حرم او دل رسول الله
قبره فی قلوب من والاه
دل آتش گرفته جام غمش
استجابت کتیبه‌ی حرمش
نفسش اشنای درد همه
خاک قبرش شفای درد همه
اوست حزن و سرور سینه‌ی ما
هم چراغ است هم سفینه‌ی ما
یاحسین ای بهشت جان حرمت
ای دل عالمی اسیر غمت
شب میلاد اگر رخشیدی
نور بر چشم خلق بخشیدی
بوده از لحظه‌ی شهادت تو
لحظه‌ها لحظه‌ی ولادت تو
سر پیدایش ظهور تویی
بانی هفت شهر نور تویی
شیعه مجد و سیادتش از توست
شرفش تا شهادتش از توست
شیعه با شعله‌ی چراغ تو سوخت
شیعه قرآن ز نوک نی آموخت
شیعه آب و گل‌اش ز قتلگه است
شیعه یک فرد نه، که یک سپه است
شیعه سرمست جام بزم بلاست
شیعه یک پاسدار کرببلاست
شیعه گردی ز دامن زهراست
شیعه سرباز خط عاشوراست
شیعه جامش ز نور لبریز است
شیعه فریاد آسمان‌خیز است
شیعه یعنی حسین در همه حال
از ولادت گرفته تا گودال
به خداوندی خدا سوگند
به سران ز تن جدا سوگند 
به روان مقدس شهدا
به محمد قسم به خون خدا
به اسیران پاک و آزاده
به نماز و دعا و سجاده
به نماز شبی که زینب خواند
به سرشکی که از دو دیده فشاند
به مدینه قسم به کرب و بلا
به لب خشک و چوب و طشت طلا
شیعه زنده است مثل مولایش
گرچه در موج خون بود جایش
باغ دین تا ز اشگ تر سبز است
نخل میثم همیشه سر‌سبز است

غلامرضا سازگار 



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:38  توسط تحریریه  | 




چله به چله

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم
بال پرواز کران تا بی‌کرانی داشتیم
میوه بودیم و سر سال استفاده می‌شدیم
چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم
چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت
پیر هم بودیم اگر، رنگ جوانی داشتیم
روزها گردی اگر بر روی دلها می‌نشست
شب که می‌شد سنت خانه تکانی داشتیم
مثل شیر مادران ما حالا و پاک بود
در میان سفره‌ها گر لقمه‌نانی داشتیم
نذری روز ظهور مهدی موعودمان
صبحها چله به چله عهد‌خوانی داشتیم
صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه
روی پشت بامها صوت اذانی داشتیم
گاه‌گاهی جمعه‌ها اهل زیارت می‌شدیم
گاه‌گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم
ثانیه ثانیه‌هامان پای آقا می‌گذشت
-‌آی مردم! یک زمان صاحب‌زمانی داشتیم‌-
پر نداریم و دل بژر نداریم و... فقط
یادمان باشد که این‌ها را زمانی داشتیم

علی اکبر لطیفیان



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:33  توسط تحریریه  | 




مصیبت موسی ابن جعفر

طایر بشکسته بال فاطمه
شد پریشان برتو حال فاطمه
ای که خورشید فلک رویت ندید
تا که جسم تو به قبرستان رسید
ای که بر داد غریبان می رسی
من زهر سویی که گویم بی کسی
دخترت پیشت نبود آوا کند
در عزایت محشری بر پا کند
من نمی دانم کجا جای تو شد
در رطوبت از چه مأوای تو شد
من نمی دانم چه آمد بر سرت
تا که شد زنجیر عضو پیکرت
جرم تو تنها غریبی تو بود
بود زندانبان تو اهل یهود
اوکه بغض مرتضی درسینه داشت
پا به جای پای ثانی می گذاشت
ای که سر تا پای توگشته کبود
تازیانه از رخت شرمنده بود
ای که صد یوسف خلاصی داده ای
یوسف زهرا به چاه افتاده ای
گرگهای بی حیا چنگت زدند
در ته چاه از جفا سنگت زدند
روزه بودی و عطش یار تو شد
تازیانه رزق افطار تو شد
ای بقربان صفای روح تو
جان فدای گردن مجروح تو
تا که جسمت از نفس آزاد شد
جسم تو رسواگر صیاد شد
ای که تنها خون دل شد قوت تو
گشته تخته پاره‌ای تابوت تو
غسل تو شرح تمام روضه هاست
غسل تو آتش بجان مصطفاست
غسل تو بهررضایت سخت بود
شستشوی زخمهایت سخت بود
جای سالم در تنت پیدا نشد
وای زنجیر از تن تو وا نشد
ای که با صدها نشانی رفته ای
سوی زهرا میهمانی رفته ای
خجلتت از فاطمه کم گشته است
چهره‌ات نیلی، قدت خم گشته است




+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط تحریریه  | 




شهادت باب الحوائج

آزار، بر این دل صبورم کردند
محروم ز آفتاب و نورم کردند
یکبار که نه، هزار بار از کینه
در کنج قفس زنده به گورم کردند



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط تحریریه  | 




اهل بيتِ آفتاب

محمّد ساقي بزم وجود است
جهان مست از مي جود و شهود است
ولايت همچو مي در جام هستي است
غدير خم، خُم اين شور و مستي است
علي عطر و جهان گُلخانه اوست
حقيقت، برگي از افسانه اوست
محمد دين عقل و فطرت آموخت
مرام دوستي با عترت آموخت
شما اي عترتِ مبعوثِ خاتم
شما اي برترين اولادِ آدم
شما از اهل بيتِ آفتابيد
گل جان محمد را گلابيد
جهان جسم و شما جان جهانيد
شما هم آشكار و هم نهانيد
شما اسرار هستي را امينيد
فروغ آسمان، روي زمينيد
امير كشور دل ها شماييد
شما آئينه هاي حق نماييد
شما يك نور در چندين رواقيد
شما نور حجازيد و عراقيد
فروزان مشعل همواره جاويد
شماييد و شماييد و شماييد
ديانت بي شما كامل نگردد
بجز با عشقتان، دل، دل نگردد
كدام عاشق در اين ره، در بلا نيست؟
كدامين دل شما را مبتلا نيست؟
اگر در سوگتان شد ديده نمناك
اگر از عشقتان دل گشت غمناك
گواه عشق ما اين ديده و دل
رساند «اشك» و «غم» ما را به منزل
شما راه سعادت را دليليد
شما مقصودِ هر ابن السّبيليد
شما حقّيد و دشمن ها سرابند
كفي پوچند و چون نقشي برآبند
شما تفسير «نور» و «والضحي» ييد
شما معناي قرآن و دعاييد
اماميد و شهيديد و گواهيد
مصون از هر خطا و اشتباهيد
شما راه خدا را باز كرديد
شهادت را شما آغاز كرديد
فدا كرديد جان، تا دين بماند
به خون خفتيد، تا آئين بماند
شما نور خدا در روي خاكيد
صراط مستقيم و راه پاكيد
توّلاي شما فرض خدايي است
قبول و ردّ آن مرز جدايي است
هر آنكس را كه در دين رسول است
ولايت، مُهر و امضاي قبول است
ولايت با برائت ختم گردد
پس از «لبّيك»، شيطان رجم گردد
اگر پيمان مردم با «ولي» بود
اگر پيوند با «آل علي» بود
نه فرمان نبي از ياد مي رفت
نه رنج و زحمتش برباد مي رفت
نه بر روي زمين مي ماند قرآن
نه «قدرت» تكيه مي زد جاي «برهان»
نه حق، بي ياور و مظلوم مي ماند
نه امّت از علي محروم مي ماند
نه زهرا كشته مي شد در جواني
نه مي شد خسته از اين زندگاني
نه از دست ستم مي خورد سيلي
نه رويش مي شد از بيداد، نيلي
نه بازويش كبود از تازيانه
نه دفن او شبانه، مخفيانه
نه تيغ كينه در دست جنون بود
نه محراب علي رنگين زخون بود
نه خون دل نصيب مجتبي بود
نه پرپر لاله ها در كربلا بود
نه زينب بذر غم مي كاشت در دل
نه مي زد سر زغم بر چوب محمل
بقيع ما نه غم افزاي جان بود
نه ويران و چنين بي سايه بان بود
كنون ماييم و درد داغداري
كنون ماييم و اشك و سوگواري
غدير ما محرّم دارد امروز
محرّم بذر غم مي كارد امروز
ولايت گنج عشقي در دل ماست
محبّت هم سرشته با گِل ماست
شما آل رسولِ خاتم استيد
كه با جود و كرم ميثاق بستيد
كريمان با بدان هم بد نكردند
كسي را از در خود ردّ نكردند
اگر ناقابليم و شرمساريم
بجز عشق شما چيزي نداريم
شما در ظاهر و باطن اميريد
عنايت كرده، ما را دست گيريد

محمد جواد محدثی



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:28  توسط تحریریه  | 



اى به ذكر روى تو، تسبيح گردان ماه و مهر
وى به روز و شب جمالت را ثناخوان ماه و مهر
با خيالت رو به ذكر ياجميل آورده اند
بيش ازين در آتش حسرت مسوزان ماه و مهر
آسمان با صدهزاران ديده مى جويد تو را
رونما، تا رونما آرد به دامان ماه و مهر
در حجاب نور مستورى، ولى با اين همه
با نگاهى دل ز كف دادند آسان ماه و مهر
از فروغ روى تو هفت آسمان روشن شده ست
اى رخت را روز و شب آيينه گردان ماه و مهر
چشمشان در خواب هم هرگز نبيند خواب را
در رخ تو مات و حيرانند اينسان ماه و مهر
مدّعا را با دو شاهد آسمان اثبات كرد:
از سحرخيزان و از شب زنده داران، ماه و مهر
در گذرگاه تجلّى اى فروغ لايزال
با دو جلوه از تو شد اينسان فروزان ماه و مهر
با تو رونق نيست بازار مه و خورشيد را
بِهْ كه تا نگشوده بربندند دكّان ماه و مهر
رزقِ نور كهكشان ها در فروغ حسن تست
اى دو قرصِ نان تو را بر خوانِ احسان، ماه و مهر
دورباش چشم بد را نيست حاجت، تا كه هست
مجمره گردان فلك، اسپندريزان ماه و مهر
كهكشان در كهكشان گسترده طيف نور او
ذرّه اويند در گردون فراوان ماه و مهر
چون رُخش را گاه مه خوانند و، گاهى آفتاب
زين شرف سايد سر خود را به كيوان ماه و مهر
چشم من ماتِ جمال مصطفى بادا، كه هست
اندرين آيينه سرگردان و حيران، ماه و مهر
اى شبستان تجلّى از تو روشن همچو روز
وى به يمن جلوه ات اين گونه رخشان ماه و مهر
كرده ميلاد تو را با حضرت صادق قرين
تا خدا امشب كند با هم نمايان ماه و مهر
شايگان آورده، گنج شايگانم آرزوست!
اى به چرخِ جود تو رخشان هزاران ماه و مهر
اى به درگاه جلالت چار اركان خاكبوس
هفت اختر مشعل افروز و، دو دربان: ماه و مهر
از سر «پروانه» خود سايه رحمت مگير
هست تا در سايه مهرت خرامان ماه و مهر

محمد علی مجاهدی



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط تحریریه  | 



بعثت نور

آنچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفَس دارم
مبريدم ز كوى او به رحيل
كاروانى پر از جرس دارم
بى مغيلان هواى كعبه چه سود
در رهش ميل خار و خس دارم
گر شوم صيد ابرويت، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم
آنچنانم به زلف تو دربند
نه ره پيش و راه پس دارم
آرزويم زيارت است بيا
دل مهيّاى غارت است بيا

بى تو روح الامين چه سود دهد؟
بى جمالت يقين چه سود دهد؟
دستگيرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتين چه سود دهد؟
گر نباشد على خطيب دلم
خطبه متّقين چه سود دهد؟
گر تو چوپانى مرا نكنى
لقبى چون امين چه سود دهد؟
نرود گر سرم به مقدم دوست
پينه‏هاى جبين چه سود دهد؟
بى عروج تو بهر من هر شب
دست، كوتاه و بر نخيل، رطب

كو خليلى كه نار باز شود
در لطف از كنار باز شود
امر كن دلبر خديجه پسند
تا دلم سوى يار باز شود
در مقامى كه شاهد است على
كى لبم سوى كار باز شود
گر، به غم مونس توأم اى كاش
درِ غم صدهزار باز شود
تو، به دارم كشى و من ترسم
نكند حبلِ دار باز شود
كاش من هم قتيل تو باشم
يا كه ابن‏السبيل تو باشم

اى سقايت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پياله آب
ديده شد جويها تماشا كن
رفت خاكسترم مرا درياب
همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت كه بينمت درخواب
اى كه پيچيده‏اى به حب على
«قم فأنذر» كه سوخته محراب
دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو كرده‏اند فصل خطاب
صوت حيدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى

كهف من خانه گلين شماست
كلب اين خانه مستكين شماست
دين تو گر شكستن دلهاست
دل من بيقرار دين شماست
آنچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبين شماست
فرع بر اصل خود رجوع كند
زوجم از مانده‏هاى تين شماست
چهارده نور اگر يكى دانم
دل من از موحدين شماست
اى به ارض و سماء، نور نخست
عرش را محدقين، سلاله توست

كوه نور از پگاه تو پر نور
صد حراء در نگاه تو مستور
زادگاه على است قبله تو
قدس، كى بود، كعبه معمور
تا امامت كند زكات و ركوع
صبر كن تا غدير و وقت حضور
مرتضى شاهد تو و جبريل
كيست غير از على حضور و ظهور
با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را
تا كند نام تو ز سينه عبور
مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست

اى رها گشته‏ات به عالم تك
اى گرفتارت انس و جن و ملك
وعده يك دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عيار قند و نمك
اى كه گفتى ز يوسفم «اَمْلَح»
ناز كن تا زنم به ناز محك
رب تويى مالك حيات تويى
كافرم گر كنم به مُلك تو شك
پيش از اين بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اينك
پى يك بوسه حلال توام
گوييا كاسه سفال توام

اى به تأديبِ بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر
اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفير ملاحتت جعفر
غزوه موى توست در دل من
حال اسير توأم بكُش ديگر
دخترت را بخوان كه پاك كند
خون ز تيغ دو پهلوى حيدر
تا كند پاك جاى اين احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر
غير احسان جواب احسان نيست
كار حيدر به غير جبران نيست

محمد سهرابی



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط تحریریه  | 



دلخوشی

این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی ؟
در یک پگاه جمعه ی موعود می رسی ؟
سهراب مرد رستم بیچاره سکته کرد
آیا شما همیشه چنین زود می رسی ؟!
بعد از سه بار جنگ جهانی و قتل عام
در بدترین زمانه ی موجود می رسی !!
اخبار گفت : منتظر مقدم توائیم
او در ادامه اش نیفزود می رسی
این فرش از جوانی خود بود منتظر
وقتی که مرد قالی و فرسود می رسی ؟
تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی
حالا که شاعرت شده نابود می رسی
آقا ! جسارتا به شما عرض می کنم :
باور نمی کنم که شما زود می رسی

رضا جعفری



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط تحریریه  | 

 

بحر طویل

جبریل است که باز آمده از جانب معبود سوی ختم رسل احمد محمود ولی خرم و خشنود که ای بوده خدا را ز ازل مقصد و مقصود خدا راست یکی گوهر نایاب کفش بحر در ناب رخش مهر جهانتاب - کفش بحر دُر ناب تنش جان مجسم دمش آیت محکم که خواهد کند از لطف و کرامت به تو تقدیم که غیر از تو کسی لایق این هدیه شایسته نبوده است و نباشد . به تو حکم آمده از ذات الهی که چهل روز و شب از همسر خود دور شوی غرق یم نور شوی نورٌ علی نور شوی آن دُر یکتای احد مظهر الله صمد دور شد از همسر و گردید روانه به سوی خانه ی بنت اسد آن مادر فرخنده مولا همه شد غرق تجلا  همه شد محو تولا و در این چل شب و چل روز خدا گفت و خدا خواند و خدا دید و نمی دید به جز روی خدا را

دوری ختم رسل بود گران بهر خدیجه بفرستاد پیامش که ایا همسر والا گهر من همه جا یاور من از همگان بهتر من یار پیمبر ؛ نشوی تنگ دل از دوری من این که شدم از تو جدا بوده به فرمان خدا تا که ببخشد به من از مخزن اسرار یکی گوهر شهوار بگو عصمت دادار بگو مطلع الانوار بگو احمد مختار بگو حیدر کرار بگو روح عبادات بگو مادر سادات اگر می شوم این چل شب و چل روز ز تو دور مبادا که شود قلب تو رنجور که مامورم و معذور بخوان پشت سرم هر شب و هر روز دعا را

این چهل شب چو به پایان شد و پیغمبر اسلام ز سر تا به قدم جان شد و آیینه جانان شد و خندان به سوی خانه شتابان شد و کوبید در خانه که یکباره خدیجه ز درون داد ندا گفت که کوبنده ی در کیست روا نیست به جز شخص پیمبر در این خانه زند در ، گل لبخند نبی باز شد و گفت خدیجه بگشا در که منم خواجه ی عالم شرف عالم و آدم نبی پاک و مکرم که به فرمان خداوند تعالی به سویت آمده ام تا به تو گویم شده آن لحظه که ذات ازلی غرق در انوار کند خانه ی ما را  

تا که بگشود خدیجه در خانه نگهی کرد به خورشید رخ خواجه ی لولاک چراغ دل افلاک تبسم به لبش بود ؛ بِه از روز ، شبش بود گل انداخته ماه رخش از دیدن رخسار محمد که در آن مرحله جبریل امین بوسه نهادی به زمین گفت که ای صاحب دین آمدم از خلد برین بر تو فرستاده خدا میوه جنت که درآن طینت زهراست گل گلبن طاهاست که او را شرف ام ابیهاست تناول کن و رو کن به سوی بستر دلدار به فرمان خدای احد قادر و غفار عیان می شود این مطلع الانوار ز صلب تو در آن عصمت دادار چو شد منتقل آن نور مکرم ز پیغمبر اکرم در آن بانوی عالم جلوات روی زهرا ز رخش گشت نمایان و ثنا گفت رسول دو سرا را

زنان قرشی یکسر از آن مادر اسلام بریدند ز کاشانه او پای کشیدند چو دیدند شده همسر و دلدار محمد زخدا باد درودش به قیام و به سجودش که یکی طرفه ندا خواست ز اعماق وجودش چه صفابخش ندایی چه شفا بخش صدایی چه دل انگیز کلامی چه فروزنده پیامی  که الا مادر پاکیزه سرشتم گل خوش بوی بهشتم منم ای مادر فرخنده منم فاطمه فرزند تو دلبند تو  هم صحبت تو همدم و غمخوار تو غم نیست اگر خیل زنان از تو بریدند مقام تو ندیدند تو ناموس خدایی تو کانون وفایی و تو دنیای صفایی و تو از هستی خود دست کشیدی و خدا فاطمه ات دادکه روشن کند از پرتو انوار رخش چون دل پیغمبر و چشم تو همه ارض و سما را

بزن ای مادر فرخنده تبسم که مرا با تو بود روی تکلم نگشایی به روی خویش در رنج و تالم زچه رو واهمه داری تو که فوق همه داری تو که در دامن خود فاطمه داری منم آن کوثر طه منم ام ابیها و منم گوهر عصمت ، منم محور عفت منم شمس هدایت منم رکن ولایت منم آن فاطمه ی طاهره ی راضیه مرضیه و صدیقه و انسیه ی حورا و منم زهره زهرا و منم عصمت داور منم روح پیمبر منم همسر حیدر منم خوب تر از مریم و از آسیه و ساره و هاجر منم آن سوره کوثر که خدا خلق نموده است ز نورم ملک و حوری و غلمان و بهشت و مه و خورشید و سپهر و فلک و کرسی و لوح و قلم و مکه و رکن و حرم و مروه و مسعی و صفا را 

شب وجد است و سرور و شب پیدایش نور و شب عشق و شب شور و شب جشن ملک و آدم و حور و شب میلاد بتول است که تنها گهر بحر عقول است و یا روح که مابین دو پهلوی رسول است خدیجه شده تنها و در امواج محنها که بریدند از او یکسره زنها و نه یار و نه معینی نه مددکار ، زده تکیه به دیوار که از لطف خدای احد قادر غفار رسیدند ز ره چار زن پاک و لب خویش گشودند و سلامش ز ادب باز نمودند و یکی گفت منم مریم عذرا یکی گفت منم خواهر موسی یکی گفت منم ساره یکی گفت منم آسیه ای مادر زهرا همگی دل به تو بستیم و تو را قابله هستیم که آری به جهان سیده ی کل نساء را خواتین بهشتی همه گشتند ثناگوش گهی بوسه نهادی به گل روش گهی دست کشیدند به پهلوش که یکباره همه حجره ی او گشت پر از نور و درخشید جمالی که از آن چشم قمر دور  به رخ سوره والشمس و به قامت شجر طور و بسی خوبتر از حور نهاده قدم از لطف به چشم کره ی خاک دو دستش سوی افلاک به ذکر احد پاک گهی حمد خدای ازلی گفت گهی وصف نبی گفت و گهی مدح علی گفت به آوای جلی گفت سپس خنده به ماه رخ مادر زد و آن چار زن پاک بگفتند سلامش بستودند تمامش همگان محو مقامش همه سر مست کلامش همه شستند به ابریق بهشتش همه گفتند دورد و صلواتش همه محوش همه ماتش همه مستش همه دادند به هم دست به دستش همه دیدند در او آینه غیب نما را 

من و اوصاف تو ای عصمت داور که تویی کل پیمبر که تویی جان مجسم که تویی روح مصور که تویی مادر سادات و تویی سوره ی کوثر که تویی شافعه خلق به محشر که تویی خوب تر از مریم و هاجر تو همان سیده ی عالمیانی تو امینی تو امانی همه جا نور عیانی همه دم سر نهانی تو همان جان جهانی تویی آن شمسه ی افلاک هدایت تویی آن دخت نبوت تویی آن مام ولایت که محمد پدرت گفت پدر باد فدایت به جنان حضرت آدم به تو نازد ، به فلک عیسی مریم به تو نازد پدرت احمد خانم به تو نازد ، همه گویند که ما فاطمه داریم دمادم همه با هم گذرانند به مداحی تو صبح و مسا را 

به تو پیوسته درودم به تو هر لحظه سلامم که تویی حجت کل حجج الله تویی از همه اسرار خدا واقف و آگاه ز نور تو شده خلق بهشت و ملک و حوری و غلمان و سپهر و فلک و اختر و شمس و قمر ، الحق که تو خود جان رسولی و تو مرآت عقولی و تو زهرای بتولی و تویی حاکم صحرای قیامت و تویی مادر والای امامت تویی آن عبد خدا جلوه که پیوسته خداوند فرستاده سلامش تویی آن کس که همه هست جهان است ز هستت تویی آنکس که محمد زده گل بوسه به پیشانی و دستت تو که دست همه گیری چه شود دست بگیری ز کرم « میثم » دلباخته ی بی سر و پا را

استاد سازگار



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:17  توسط تحریریه  |